« آقا » مردی با همین نام...

بیش از نیم قرن پیش درست در نخستین سال های کودکی ام با مردی آشنا شدم با همین نام، آقا... با اینکه تا اوایل جوانی روزگار را با او گذراندم اما تنها معدود خاطره ی ماندگاری از آقا دارم. نمیدانم اما شاید به تعبیر امروزی ها آقا شخصیتی درون گرا داشته است...
از او تنها نماز اول وقت، رفتن به محل کار، و دوباره نماز اول وقت، در خاطرم مانده... البته او هم شاید مثل بسیاری از مردها گاهی با همسرش اوقات تلخی می کرد، اما زمانش کوتاه، حرفش کم و تلخی اش گذرا بود...
آقا در هیچ کاری اهل تبلیغ و یا توصیه نبود، او دینداری اش را هم در محدوده ی خودش و تنها خودش داشت... هیچ سحرگاهی ندیدم نمازش را طوری بخواند که دیگران را از خواب بیدار کند، اما همه با بوی عطر سجاده اش بر می خاستند.
با اینکه آقا بلند قد و چهارشانه بود اما همیشه هنگام عبور از کوچه و محله سرش پایین بود... کمتر اهل گفت و شنود با اهل محل بود و وقتی همسایه ای پیش او از دیگری گله می کرد، لحظه ای عمیق نگاهش می کرد و بی هیچ سخنی می گذشت. کفش های مشکی ملی و واکس زده و تقریبا همه ی رفت و آمدهای داخل شهر با پای پیاده از دیگر ویژگی های آقا بود. جز سریال تلویزیونی دلیران تنگستان، آن هم شاید به دلیل تجدید خاطره با حال و هوای زادگاهش، ندیدم حتی اخبار را هم از تلویزیون ببیند.
اصلا آقا اهل سیاست نبود و در هیچ شرایطی نشنیدم نظری داشته باشد ...
گویا آقا یک زندگی معمولی را انتخاب کرده بود، آن قدر معمولی که حتی کمتر از او عکسی بر جا مانده است. یک زندگی معمولی که برای خانواده اش کار کند، برای خودش مومن باشد و برای محیط اطرافش بی آزار ... آقا نامی بود که از همان اول برای پدر انتخاب کردم...
او در سومین سال دهه ی شصت و سومین روز مرداد ماه چشم از دنیای کوچک خود فروبست.
۳مرداد ۱۳۹۸ آخرین ویرایش /۱۴۰۱
نویسنده: خاموش








