ماسک مشکی

on .

corona3کرونا ویروس کوچکی که دنیا را بازیچه خود کرده و ما انسان ها شاید بتوان گفت ناآگاه(کلمه مناسبی پیدا نمی کنم) که خود را براحتی در دام آن انداخته ایم.کش مکش جالبی است، او به سوی ما می تازد و ما بدون محافظ نظاره گرش هستیم، گویا لشگر انسان ها هنوز در شوک شروع این جدال هستند و سربازهای کوچک کرونا هر ثانیه 4 سرباز از انسان ها را نقش بر زمین می کنند.

حدود 2 سال است رنگ زندگی هایمان لعاب خود را از دست داده، بی رنگ و بی رمق روزها را با دلهره و دلواپسی می گذرانیم که فردا چه می شود.

سال گذشته به همراه 2 تن از همکارانم برای تهیه گزارش تصویری به بیمارستان گلدیس شاهین شهر رفتیم، به بخش کرونایی ها، قسمت ICU.

من 2 هفته قبل از آن از بستر کرونا بیرون آمده بودم به علت وجود آنتی بادی در بدنم خطر ابتلای مجدد برایم نبود، اما ترس از کرونا هنوز وجود داشت. بعد از پوشیدن لباس های گان غیر از حس تنگی نفس احساس می کردم تمام بدنم را مثل کفن پوشیده ام و با پاهای خودم به سوی کرونا می روم. به سمت راهرو مسیر ICU رفتیم، هر قدم را که می گذاشتم بر ترسی که وجودم را گرفته بود اضافه می شد، صدای خش خش پوشش های کفشم و ضربان قلبم، هارمونی ترس را به گوشم می رساند و فضای ذهنم را احاطه کرده بود، در باز شد از چند پوشش پرده ای سبز رنگ رد شدیم، سالنی پیش رویمان بود با 6 تخت و بیماران متصل به دستگاه های مختلف پزشکی و صدای خس خس اکسیژن که سکوت پر معنای سالن را به خود اختصاص داده بود و حکمرانی می کرد.

بیماران گویا عروسکانی بودند که فقط با دستگاه نفس می کشیدند، هیچ حرکتی از آنها نمی دیدم. هر کدام از آنها در حال جدال با مرگ و تلاش برای برگشتن به زندگی بودند. جسم آنها خسته از داروها و دستگاه ها بود، جلوتر رفتم، دستان کبود بیمار نشان از آن داشت که زمان زیادی است در این قسمت از زندگی قرار گرفته است. ای کاش نیرویی داشتم که می توانستم برایشان کاری انجام دهم. در آن لحظه صدای بوق ممتد یکی از دستگاه ها بلند شد، من و همکارم به گوشه ای از سالن رفتیم تا دکترها و پرستاران به وضعیت مریض رسیدگی کنند.

دکتر که 2 لایه ماسک و شیلد مخصوص بر سر داشت زمانیکه وضعیت پیرمرد را دید به سرعت خود را بر بالینش رساند و بدون هیچ ترسی شیلد خود را برداشت و به پرستاران دستورات لازم را می داد. لحظات سختی را شاهد بودیم که شاید مردم عادی آن را اصلا درک نکنند.

اینکه چطور آن مرد مسن به کرونا مبتلا شده بود را کنار می گذارم، اینکه چطور پزشک و پرستاران برای نجات زندگی او تلاش می کردند قابل توصیف نیست. واقعا روح بالایی می خواهد و عنوان «فرشتگان آسمانی» برازنده نامشان است. من در حال و هوای دیدن لحظات مرگ و زندگی یک فرد گرفتار بودم، بزاق دهانم خشک شده بود و فقط میتوانستم دعا کنم که خداوندا به او و خانواده اش رحم کن... خداوندا صدایم را بشنو... خدایا خدایا...

در نهایت پس از چند دقیقه تلاش مداوم پرسنل درمان، پیرمرد به زندگی بازگشت و دکتر و پرستاران به لحظات عادی خود. نفس های حبس شده در سینه ام رها شد، عرق بر روی پیشانیم خود را نشان داده بود و الان گویا آب سردی بر روی سر تا وجودم ریخته بودند، نا خودآگاه لبخند خوشحال کننده ای زیر ماسک 5 لایه ام نقش بست. خدایا شکرت...

پس از گذشت چند دقیقه و عادی شدن شرایط به سراغ دکتر رفتم، برای مصاحبه آمد، او هم خدا را شکر کرد که توانسته بودند با همکاری پرستاران، پیرمرد را به زندگی بازگردانند.

مصاحبه با دکتر و برخی از پرستاران و شنیدن درخواست آنها از مردم تمام شد، به خانه برگشتم اما صحنه ها در ذهنم پایدار بود.

خدایا زندگی چقدر ارزش دارد که برایش اینچنین می جنگیم خدایا به نظرم مرگ انسان ها در این لحظات صرفا به خاطر کوتاهی های خودشان است؟ خدایا سوالات زیادی در ذهنم است اما بیشترین ابهام در جواب این سوال دارم که ما انسان ها در ذهنمان چه چیزی است؟ چرا از ماسک بدرستی استفاده نمی کنیم چرا؟؟ جسم ساده ای که زندگی همه را نجات می دهد.

در گذر از خیابان می بینم بسیاری از افراد بدون ماسک تردد می کنند واقعا این افراد در ذهنشان چه می گذرد با چه کسی در حال جدال هستند به چه کسی می خواهند آسیب برسانند؟

یک هفته محدودیت های سراسری اعلام شد اما دیدیم بسیاری از هموطنان برای رفتن به شمال کشور چه ترفندهای را اجرا کردند، چرا دروغ هایی که نگفتند به راستی چرا؟

گاهی خودم را راضی نگه می دارم که هر آنچه بر سر ما اتفاق می افتد حقمان است و این است نتیجه رفتار خودمان، در حال حاضر برای خرید ماسک مشکی برای خود و خانواده ان هستم یکی از اقوام نزدیکمان را به خاطر ابتلا به کرونا از دست داده ایم و ما می مانیم و آن ماسک مشکی.

سَویا رضایی- خبرنگار